امروز خیلی ناراحت بودم بابا مامان رفتن باغ کاراشو انجام بدن
هر چقد به زهرا قسم دادم بذار بگم حرفامو جواب نداد
کلی گریه کردم تا قلبم آروم بگیره ولی نشد
دقیقا یادم نیست ساعت چند بود دامادمون اومد
دید یه گوشه افتادم حالم تو خودم نیست
خیلی ناراحت شد رفتیم کلینیک سرم زدن اومدم
کلی باهام حرف زد که چرا این همه فکر میکنم
ولی نه من گفتم چمه نه اون فهمید
با کلی اصرار نذاشتم به کسی بگه که نگران نشن
الانم تنهام یه یک ساعته اومدم خونه از کلینیک
خدایا غذای من شده سروم
افکاری که هست حرفهایی که هست عذابم میدن
یکم که فکر کردم متوجه شدم چرا زهرا کارایی میکرد من ناراحت شم
یا اینکه حرفهایی میزد که الان معنیشونو میفهمم
حتی دوستای زهرا یه جوری نگام میکردن برام جای سوال بود
الان فهمیدم چرا اونجوری نگا میکردن
خیلی ناراحتم
تا حالا اینطوری ناراحت نشده بودم
من نه از چیزی خبر داشتم نه حرفی...حتی زهرا بهم نگفت
الانم که نمیذاره من بگم حرفامو حرفایی که نمی تونم به کسی بگم یا جای بنویسم
باید به خودش بگم, هی...
تازه میفهمم چرا زهرا یدفعه رفت گفت به باباش تا بهم زنگ بزنه
چقد ازم ناراحت بوده ولی حتی فکر نکرد من خودمم خبر ندارم
دارم میسوزم صبح خورشید نزده بیدار میشدم میرفتم سره کار
عصر شب میرسیدم خونه نمیدونستم کار کنم درس بخونم یا خونه پیدا کنم
مثل خر کار کردم خونه خریدم همیشه عشقم ناراحتم کرد اما ای دل غافل ندونستم چرا ناراحته
نه خودش گفت نه کس دیگه, خدایا ازت شاکیم در هر وعده نماز 2رکعت برا سالم بودن زهرا می خوندم
همیشه نگاش میکردمو تو دلم آه میکشیدمو ناراحت بودم که زهرا حالش خوب باشه
اما زهرا از این نگاها فکر کرد من هیز نگاه میکنم, فکر نکرد پشت این نگاها گریه هست نه هیز
ای خدا من حرفی نزدم حرفی نشنیدم الان آوار کردی به سرم که چی بشه
خدایا از من ناراحت نباش یا خودت خلاصم کن یا دیگه سره پل صرات یخمو نگیر از من گفتن
حداقل می تونستی کاری کنی من قضیه رو بفهمم اون زمان
من وقت نداشتم با کسی حتی بحرفم اما تنها عشقم همش بد خلقی میکرد یه بار نشد بگه
چی شده چی شنیده
حرفایی که الان من شنیدم به هر کیم گفتم چرا این حرفو زده انکار کردنو گفتن خود زهرا گفت
معلوم نیست من میپرسم اینو بهم میگن وای به حالی که زهرا پرسیده و اونا چی گفتن
جوری بهم میگن انگار اصلا این وسط من و زهرا گناهکاریم نه اونا
دیگه نمیدونم به زهرا چی گفتن
احساس میکنم حرفامو هم به گور خواهم برد تنها برام مهم بود زهرا بدونه حرفامو
اما نذاشت بگم
تنها یکی از دوستای هم کلاسیم گفت این وسط کاره دوست به ظاهر, حمید اشتباه بوده
گفت کارش فقط فضولی بوده نباید میرفت حرفی میزد که حرفای دیگه هم با این که تو خبر نداری به اسم تو حساب بشه مطمعنن زهرا هم ناراحت میشده با اینکه با اونم دوسته ولی گفت کاره حمید اشتباه بوده آخه فضولی کردن تو این کارا معنا نداره
به منم اصرار کرد با زهرا حرف بزنه بگه سو تفاهمه حرفایی نبوده که گفتن اینا درست نیست ولی من دوست ندارم کسی دخالت کنه نذاشتم
این دوستم از همون اول میدونست زهرارو دوست دارم تنها کسی بود که خبر داشت از حقیقت میدونست با زهرا دوستو اینا نیستم
به قول خودش کاش زهرا میرفت از این میپرسید نه از کسایی که خودشون مشکل دارن حداقل از کسی میپرسید که خبر داره نه از اونایی بپرسه که از اینو اون حرف شنیدنو به حساب من ثبت کردن
نمیدونم با حمید هم حرف زد یا نه ولی اصرار داشت به حمیدم بگه کارش بچگانه بوده نباید حرفایی میزد که از طرف من شنیده نه از زبون من
ولی حرفای دل خودم موند به زهرا بگم حرفایی هستند که نمیشه نوشت
دلم میسوزه هر روز میومدم از کارم میذاشتم اینجا مینوشتم گلم
اما خبر نداشتم اونور طوفانه
خدایا خیلی خستم طاقت ندارم دیگه...


نظرات شما عزیزان: